چندین ماهه که مزاحم خونه های زیبای اینترنتی شما بودم...
چیزای زیادی دیدم ، با غماتون ناراحت شدم و با شادیاتون ، خوشحال...
بدون هیچ توضیحی میخواستم ازتون خداحافظی کنم...
از داداش میثم که مشوق من ، تو ایجاد کردن وبلاگ بود...
از الهه که لطفش همیشه شامل حالم بود...
از زهرا که مملو از احساسات بود...
از آنه پاک سرشت که با اینکه دور از وطنه ولی هنوز باطنی ایرانی داره که خیلی از ایرانیای وطنی ندارن...
از نیایش که با دقتی وصف ناشدنی باعث بهبود شعرهام و تشویق من برای کارهای بعدیم بود...
از باران مهربون که وبلاگ زیباش همیشه تو کنج ذهنم جا داشته و خواهد داشت ، منتظر شنیدن خبرای خوشت هستم...
از فرشته که لطف کرد و بعضی از شعرهای منو به اسم خودم تو وبلاگش نوشت ، ممنونم...
از کسری عزیز که با متون سنگینش چشم هر خواننده ی وبلاگی رو خیره میکنه...
از جواد و خاطره که امیدوارم خوشبخت بشن و زندگی شادی داشته باشن...
از شیرین که آرزو دارم اعتقادات محکم و زیباش همیشه پایدار باشه...
از ستی عزیز که اونم همواره راهنما و مشوق من بوده و هست و بسیاری از نظراتش هم باعث تغییر ابیاتی از شعرام شد که هدف من از ایجاد وبلاگ همین بود ، خیلی مخلصیم...
و در آخر از حباب که زبون از گفتن خصوصیات زیباش قاصره...
از همتون ممنونم تا از قلم نیفتاده باید بگم ، از کسایی هم که با تماس یا حضوری نظراتشون رو میدادن بی نهایت سپاسگذارم ، به ویژه از خان داداشم...
برای همگی شما آرزوی خوشبختی دارم مخصوصا" اونایی که در شُرُف ازدواجن...
بهترین خاطراتم ، دوران زیبای با شما بودن بود...
پ.ن: ایمیل بنده :majidmpr@gmail.com
اگه تونستم بهتون سر میزنم...
دوستتون دارم...
فریاااااااااااااااااد![]()
نمی دانم
یک سال پیر تر شدم...
یک سال از عمرم کاسته شد...
یک سال همچون سالهای پیش گذشت...
یا...
یک سال به تجربیاتم افزوده گشت...
یک سال پخته تر شدم...
یک سال دیگر خدا مرا زنده نگاه داشت...
یک سال......................................
در هر صورت ۲۷ سال پیش در چنین روزی دیده به جهان گشودم...
ولی بسیار شادم که در یک سال گذشته عزیزانی چون شما را یافتم...
این شعر ، اولین شعری بود که تو وبلاگ نوشتم و به خاطر خاطراتی که باهاش دارم و خیلی دوسش دارم دوباره به عنوان یه پست جدید گذاشتمش ، ببخشید
باد صبا بدانمت سوی نگار میروی
هرچه بگویمت بگو پس چه نزار میروی؟
پای پیاده میدوم در پیت ای امید جان می نرسم به گرد تو از چه سوار میروی؟
رخ بنما نهان مکن روی خود از نگاه من ناز مکن مرا بیا بهر چه کار میروی؟
گفتی اگر خزان رود در بگشائیم ولی تا که رسم به کوی تو فصل بهار میروی
نی بنوازمت ز غم جمله جهان به گرد من تا رسدت نوای نی چون تو کنار میروی؟
قامتم از ازل بدان! گشته شکار چشم تو لیک مرا ببین اگر سوی شکار میروی
بوی جفا نمی دهد نوگل باغ روی تو در عجبم ز کوی ما سلسله وار میروی
ساقی اگر رسانیم جام تهی دهد مرا پس برو ساقیا که خوش ترک خمار میروی
شاید از این همه بلا کام تو می رسد به لب جان به لب آمد ای فلک از چه به کار میروی؟
هر چه نگاه میکنم کس نرسد به داد ما جز تو که در نظر از این کوی و دیار میروی
باز اگر خزان شود دان که { نوید } در پیت پای پیاده میدود گر چه سوار میروی
من تشنه عشقم قدحی باده فرو ریز گویند که آن ساقی میخانه تو بودی
آن راهنمای ره صد ساله عشّاق از بهر من سائل دیوانه تو بودی
بوسید لبانم غم بیگانه ی عشقت ای کاش که آن غصه بیگانه تو بودی
شمعی شدی ای یار ، بگو با من بیمار بر گِردِ تنم گَرد که پروانه تو بودی
طوفان نگاهت بُن این خانه فرو ریخت حسرت مَبَرم باز که کاشانه تو بودی
از بهر من این بار کسی مِی نفرستاد آنکس که بدادم می و پیمانه تو بودی
زان چرخش گیسو چو فلک ، چرخ بچرخید بر زلف صنم ، باد صبا! شانه تو بودی
رندان چو سراپرده به اطراف فرودند راهی بنَما باز که فرزانه تو بودی
گویند مرا این همه ، عمرت به چه بگذشت؟ کاین دمدمه چون کلبه ی ویرانه تو بودی
گویم که نوید از همه ، بگذشت که گوید
یارا نگرم دیده ی یکدانه تو بودی
۱۳۷۹
چشم ما به ره پوسید تا صبا ز رَه آید دان که خود چنین کردیم پاره ، عهد و پیمان را
در سراچه ی ذهنم ، آن کویر تنهایی تا به کِی نگارم من شرح حا ل یاران را
هر دم ، این سحر گوید شاید آخرین باشم ترسَمَت که دل باشد جمله ، این حریفان را
در جوانیم گُم شد ذرّه ذرّه ایمانم پس چرا ز ما بُردی بار دیگر ایمان را
رو ز روی من گَردان یا که دل ز من بستان دیده ، دل فرو ریزد ، دل سرای جانان را
از جفای خود کاه و بر وفای خویش افزا یا که مرهمی بنما زخم بینوایان را
ما غُبار عرفانیم ای صبا ز ره باز آ تا ز مِی یمی سازیم کام تشنه کامان را
مطربان این هستی زیر و بم نمی دانند کاین چنین بسوزانند جان عشوه بازان را
رَخت از این جهان بَرکَن چون نوید هجر آمد
نیکِ خود فرو بُگذار وان نگاه سوزان را
دیماه ۱۳۷۹
تمام عمر خویشم را به پایت من هدر دادم نمی دانم چرا دست از سرِ ما بر نمی داری
چرا در محضرت باید فقط من توبه می کردم؟ برو خود توبه کن دیگر که دست از حیله برداری
غم عالم به دل بود و به چشمم اشک دلتنگی من اینجا بی کس و تنها تو با تن های بسیاری
به خاک افتاده بودم تا "بگیرد دامنت گردم" نمی دانستمت روزی تکانی دامنت ، آری
هر آن حائل که برپا شد خرابش کردم از عشقت کشیدی بینمان یکدم ستمکارانه دیواری
دگر بینائیَم تا شد گران باری چو بر دوشم فرو کردم در آن آخر ، ز جور دیده ات خاری
صفایت با کس دیگر ، جفایت با من سائل چو در پایان ره ماندی ، صدایم کردی از زاری
اگر روزی بُرون گشتی ز سودای هوس بازی مَپَرور در سرت ، کاید ، نویدت با دف و تاری
۸۸/۰۱/۱۴
ساقیا از کَرَم خویش مرا باده نما بر در میکده این بنده خمار است هنوز
ولی افسوس هرآنکس که دلش پاک نمود سرش از بهر جفا بر سر دار است هنوز
تو بدانی که همه غرق یم روی تو اند گِرد دریای رُخت جمله کنار است هنوز
اگرم دیده و دل راه وصال من و توست بگُذر چشم تَرَم معبر یار است هنوز
پرده از کعبه دل باز بر افتاد ولی پرده حائل ما جمله قرار است هنوز
آرزوی دل من بوسه به مژگان تو بود ای دریغا که لبم زخمی خار است هنوز
<<نرسد دست من سوخته بر دامن یار>> چه توان کرد که بر عشوه سوار است هنوز
مردم شهر وفا را می و میخانه چه سود دل ما در طلب باده گُسار است هنوز
روح عاشق صفتان در ره نور است و وصال روح من در خم این کوی و دیار است هنوز
طلب آب کنم از بر خاموشی خویش چه توان کرد مرا آب چو نار است هنوز
توبه را در بگشودی تو به رویم همه روز خود بخواهم قدمم باز نزار است هنوز
این جهان کاش زِبَر می شد و ویرانه ولی فلک و شمس و قمر جمله به کار است هنوز
همه عالم که ندانند و تو دانی که نوید با همه بی هنری عاشق زار است هنوز
۱۳۷۹
تو را اینگونه می خواهم...
غم عالم به دل دارم مگر اشکم نمی بینی؟ بیا از کوی ما بگذر
تو را اینگونه می خواهم...
اگر از خاک ،برخیزم به دامان تو آویزم میفکن دیگرم ، هرگز
تو را اینگونه می خواهم...
خم ابروی تو جانا به قلبم کاش تیری را رها میکرد و می کُشتم
تورا اینگونه میخواهم...
ولی افسوس تا اکنون
نه ، مهر و خوبیت دیدم نه ، دستان تو بوسیدم
نه ، راهم داده ای بر دل نه ، بر دل درب بگشودی
نوید از بی وفائیها ز جورت مُرد و پرپر شد
ولی تا هست این دنیا :
به شادی بگذرد ، عمرت دلت خُرسند و بی پایان لبت پُر خنده باد ، آری
تو را اینگونه می خواهم...
به کدام ره رسیدی تو که عاشقانه گشتی ره عاشقان رساند همه را به راه مادر
من از آن زمان فتادم که به کار خویش یکدم گنهی نمودم آری که برون شد آه مادر
به کجا چنین شتابی ،نظری مها به ما کن که جهان ببیند آخر که تویی گواه مادر
به خدا شوم غلامش به دم سپیده دیدم همه نور عشق و مستی به دو چشم ماه مادر
به بهشت کِی توانی ، رَوی ای نوید ، روزی
مگرت گنه بپوشد دل بی گناه مادر
عمری می گذرانیم و می پنداریم با نبودنمان چرخ گردون از حرکت می ایستد...
هیچ کس را جز خویش نمی بینیم و می پنداریم هیچگاه چشم از عالم فرو نخواهیم بست...
هیچگاه قدر بودنمان و سلامتمان را نمیدانیم و یادمان میرود که جسم امانتی است نزد ما...
نام و یاد خدا را فراموش کرده ایم ولی آنگاه که خاری در پایمان فرو میرود و به دردی دچار میشویم او را فرا می خوانیم و دست به دامانش میسائیم...
خدایا کمکمان کن آنگونه باشیم که تو دوست میداری و در هنگام غنا و سلامت به یادت باشیم ، نه در هنگام درد و فقر...
------------------------------------------------------
پ.ن.۱: نبود دو هفته ای بنده رو به بزرگواری خویش ببخشید...
پ.ن.۲: از کسانی که میدونستن و دعام کردن و همچنین از کسانی که به وبلاگم سر میزدن ممنونم...
ای پایگاه عاشقان زان عشق تو جان میشود....شهر از برای روی تو آئینه بندان میشود
قصد نگاهت میکنم خواهم که آیم سوی تو....افسوس کاین دم گرد من یکباره زندان میشود
بر تشنگان ساقی تویی٬بر عاشقان باقی تویی....من تشنه از عشقم چرا پس باده پایان میشود؟
بی نام تو این رهگذر مشتی گل و خاک است و بس..نامی که ازبهرش جهان افتان و خیزان میشود
بر قلب من الهام تو آید که گویی جان من....در بارگاهم ذره ای سرو خرامان میشود
تا شِکوه سویت می برم از تلخی و نامردمی....بر تلخیَم مهرت همی قند فراوان میشود
تو شمعی و من در برت پروانه ام ٬ پروانه ام....شمعی که با نورش دل عالم چراغان میشود
جانان همه جمعند و من تنهای تنهایم ولی....با یار نیم جمع ما چون جمع جانان میشود
با زر ز قلب کافران یکباره ایمان میرود....با تو وجودم سر به پا یکباره ایمان میشود
باشدکه لب بر جام می٬بر دست معشوقم نهم....زان بوسه و نوش این ره صد ساله آسان میشود
راهی که انجامش تویی راهی که آغازش منم....آغاز آن بوران ولی آخر بهاران میشود
بانگی ز بستان امید از سوی رندان میرسد....گر وصل یار آسان شود واصل فراوان میشود
پس راه باید پر خطر آیا (نوید) این ره رود؟
شاعر کند اینگونه چون بشکسته پیمان میشود
چو چهر من سیه گشت و خجل گشتم خدا داند.....دلم خواهد تو را گویم ببخشایم پشیمانم
نمیدانم چرا گشتم بدین حالات بی حالی.....مرا از معصیتهایم بپوشانم پشیمانم
در این صحرای محشرگون بگیرا دست من جانا.....فدای آن رخ ماهت فنا گشتم پشیمانم
از این ویرانه غربت رسد آوا و فریادی.....بگوید ای خداوندا نگر سویم پشیمانم
ندارم طاقت ار رویت ز روی من بگردانی.....نگاهم کن به دامانت فتم جانم پشیمانم
گرت روزی ز رحمت , خود گناه من بپوشانی.....به تا آخر شوم عبدت به معبودم پشیمانم
سیاهی سایه اهریمن , نماید روی خود بر من.....خداوندا مفرٌ خواهم ز اعمالم پشیمانم
(نویدا) توبه کن سویش ببخشاید تو را شاید.....اگر از جان و دل گویی از این کارم پشیمانم
۱۳۷۶
گویم که ز سر دمی گذر کن جانا ..... بگذار که سر به دامنت بگذارم
دستم برسد چگونه بر کعبه یار؟ ..... من گرد تو و تو نقطه پرگارم
داروی فراغ بی کسان میدانی ..... درمانم اگر شوی دگر بیمارم
از بار غمم کمی تو بردار ای دوست ..... هرگز نخرد کسی غم از بازارم
خواهم که نوازم از طرب ساز افسوس ..... دیگر نرسد ندای وصل از تارم
چون ابر خزان ز دیدگان هر شب و روز ..... بر خاک زمین بی زبان می بارم
آیا رسد آن شبی که از عرش سماء ..... لطفی کند و رخی نماید یارم؟
آن دم که چنین شود به جز مهر (نوید)
از غیر یگانه بیش و کم بیزارم
در میکده بی خویش جدا از همه مدهوش از پست ترین ذره به حق پست تر هستیم
در عالم هستی که به شک عین وجودیم هستیم ولی خود که بدانیم نه هستیم
بر دست رقیبان به دو صد بوسه نشاندیم بر زلف بتان یک دم جان طرف نبستیم
در راه صبا هر چه برفتیم ، ندیدیم یک صومعه پس یکسره در راه نشستیم
تا از تن ما جامه عشاق برون گشت از دام بلا هر چه بکردیم ، نرستیم
فریاد که با عشق سراسر همه در خاک از عرش به زیریم و در آتش به الستیم
بر عهد و وفای دل ما خرده مگیرید اندوه (نوید) است که پیمان بشکستیم
غم دارد این دل نازنین ای ساقی مستان مرو چون غم بمان در سینه ام چون عهد نامردان مرو
از مهرت این جان سوختم فرغت به دل آموختم ایمان خود بفروختم ای شعله ایمان مرو
خاک رهت بر دیده ام مهر از دگر ببریده ام صد ناسزا بشنیده ام ای صاحب بستان مرو
ای نوگل سرو و سمن برقع ز رویت بر فکن یا گیر از من جان من یا پیشتر زین جان مرو
دینم به عشقت میدهم دنیای خود را نیز هم برسجده ات سر می نهم تنها بمان ای جان مرو
ساقی بپیما باده ام مردی ز کف بنهاده ام یارا به خاک افتاده ام دردم شنو درمان مرو
قامت خمید از بوی تو چونان خم ابروی تو ای من فدای روی تو ماه غریبستان مرو
سرمستم از پیمانه ات ٬ ما را مران از خانه ات تو شمع و من پروانه ات ای نور بی پایان مرو
ای تکسوار کوی دل دنیا ز گیسویت خجل لب بر لبم جانانه هل ای ناز مهرویان مرو
ای بی وفا در عشق من بشنو در آخر این سخن
باشد(نویدت)بی سمن شعرم بخوان بی آن مرو
(1381)
مطلب زیر رو ۲ روز پیش یکی از دوستان در واکنش به اسم وبلاگ و زمینه وموضوع شعرام به صورت پیامک!!! برام ارسال کرد - گفتم شاید خالی از لطف نباشه که به عنوان یه پست تو اندوه خونم بیارمش:
شاد بودن یک سفر دائمیست نه یک مقصد معین(به فتح ع و ی)
برای شاد بودن هیچ زمان بهتر از اکنون و هیچ دلیلی به تر از بودن نیست
پس شاد باش...
![]()
![]()
یا ![]()
![]()
![]()
عمر بر باد و شراب از لب پیمانه گذشت اشک از دیده به صد غصه غریبانه گذشت
رنگ بر چهره ندارم غم بگذشته مگو تو چه دانی که چه بر این دل ویرانه گذشت
چشم چون بسته و پا بسته و ره باز نبود آب هم از رخ ما شادی از این خانه گذشت
ملکا رو بنما نور ز خورشید برفت عشق چون از بر این سائل دیوانه گذشت
یاد باد آن همه عیش و طرب از مستی می ولی افسوس دگر ساقی و میخانه گذشت
مرگ را کاش قبا پوشم و بی خویش روم ملک الموت ز ما باز چه بیگانه گذشت
شهر از هلهله پر باشد و از روی ( نوید )
ز چه رو شادی و لبخند چو افسانه گذشت
1380
باده نوشی گر حرام و دیده را بستن صواب می بنوشم گر بدانم لحظه ای می بینمت
روزگاری که در این غربت تنهایی خویش
به در میکده ها می رفتم
و تو را در قدح و باده و می ٬ میدیدم
و چه بوسید لبانم ٬ قدم کور دلان
که بگویند به من خانه یار کجاست ...
کاخ تو در دل خود می دیدم
به وضوح
ولی افسوس نمی دانستم که تو در آن بودی
از میان همه ٬ غمهای جهان غم سیلاب رساندم به جنون
بی تو فریاد که در خاکم و خون
میشود بر من دلسوخته رو بگشایی ؟
پا بر این چشم وجودم بنهی ؟
اشک خود را چو دو رود ٬ که به دریا ریزد زیر پایت همه عمر
به خدا می ریزم ...
که رهت پاک و معطر باشد .
۸۲/۳/۱۰
ما که همچون اشک چشم از دیدگان افتاده ایم دین و ایمان بر سر دلدادگی بنهاده ایم
شوره زار غربت است انجام این تقدیر ما بر زبان و مهر خوبان بی بها دل داده ایم
درد هجران میکشیم و شرح هجران میدهیم ای دریغا منتظر بر نوش اندک باده ایم
ساکنان شهر اندوهیم و کشتیبان غم کو که در راه صبا چونان سبا استاده ایم؟
عاشق چشم زریم و تابع پیمان عیش هر چه کردیم عاقبت رنجور صد قلاده ایم
کی شود بار وصال و ناز دلبر را کشیم چون رسد این لحظه دیگر از نفس افتاده ایم
خرقه پوشان چلچراغ راه خود گم کرده اند ما که گردیم و غبار اندر خیال آزاده ایم
خاک عالم را من غمدیده بر سر می زنم شعله بر خرمن نویدا غصه بی حد زاده ایم
*در دلم غم زمانه و در چشمانم
خون از اعمال زشتت ٬ حیف از آن
*اشکی که به خاطر تو سرازیر می شود
دیگر نمی خواهم تو را ببینم و دیگر به تو نمی گویم
*تنهایم مگذار ٬ در کنارم بمان و قلبم را مشکن
منتظر باش و ببین چگونه قلبت را می شکنم ٬ آن
*قلبی که به عشق یار می تپد و با اسم یار زنده می ماند!
این جمله را بارها و بارها به تو گفته ام ولی افسوس ٬ طوفان
*بی وفایی و بی رحمی و نامردمی و سنگدلی
در وجود تو رخنه کرد و مرا با خود برد . همچنین نسیم مهربانی و محبت
*در وجود تو نمی باشد . خدایا از میان بردار
آن که به عشقش دل بستم ولی به یکباره به همه چیز پشت پا زد و
*مرا با وجود قلبی که در انتهای آن ذره ای مهربانی وجود داشت
تنها گذاشت و به هر غریبه که می رسید می گفت قلبش سیاه بود
*و لیاقت نداشت مملو از مهربانی و صفا شود .
دیگر نمی خواهم تو را ببینم و متنفرم از گفتن جمله
*دوستت دارم و به امید تو زنده ام و زندگی می کنم ...
(اشتباه نشه این نامه ای پر از جمله های قشنگه؛ باور نداری؟ پس حالا فقط ستاره دارا رو بخون)
نوشته شده در سال 1383


